رد پای روشن باران

دلم رفت و تنم فرسود و عشقم همچنان باقی ست...

تولدم مرا به خاک سپرد...می سپارد...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
 

دوباره نگاه می کنم

پشت سر

مسیری از من

تا سالیان دور و پیدا.

روبرو...من...

تا کجا؟؟

سالیان

ماه ها

روزها

یا

دقیقه ای آنسوتر...

نقطه ی پایان من اما...

کاش بعد از جمله ی

" آرزویم این بود"

 بود

.

 

 

 


 
 
ساعت 9 شب...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

 

به یادت نمی آورم...

تلاش بیهوده ایست

در اعماق این زباله دانی که منم

هیچ خاطره ای جا نمانده است

اینجا

هنوز

گربه های ولگرد

ول می گردند و

هرچه ببینند می بلعند

چشمان من

نگاه تو

و قلبی که دیگر

خالی از احساس است...

 


 
 
اینروزها..فقط سکوت می کنم...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 

   از سال ها یی که رفت...

اینروزها فقط سکوت می کنم... مرور می کنم... خانه تکانی نه... بر گردهای نشسته بر دلم دست نمی کشم...سر می گذارم... گوش می کنم... هرچه در گذشته گفته ام ... به درد همین روزها می خورد...دردهایی که مرا می خورند...هنوز همان ها هستند...یا...دردی را کشیده بودم..که حالا می فهممش... گاهی می دانم ماندن ... مردن است...اما... دنیا خاطرات تکراری را دوست تر دارد انگار... خدا دوست تر دارد انگار ما را همیشه در یک لباس ببیند...

*

...

نقطه سر خط

آغاز ،رفتن است...

 

**

بگو: ماهی...

بگو :سبزه

بگو:سیب

...

بهار

جایی

شاید جهنم

سرش گرم است...

هفت سین نمی خواهد

 

***

نی...

تنها سازی که تمام این سال ها

رقصاندمان...

چون رقص کولیان ...

اما نه گرد آتش...

بر آتش...


 
 
ده...بیست...سی...چهل...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
 

 

 

×

گفتند بر تلخی ها چشم ببند و

صبور باش.

روزی بالاخره

آنهمه شادی پنهان صدایت می زنند...

حالا سالهاست

با چشمان بسته می روم

می شمارم

و فریاد می زنم...

"بیاااااااااام م م م" ؟؟؟؟؟؟

 

××

هر چه بر دلم

نقش بهار می کشم...

بیدار نمی شود...

 

یک نفر

باید بیاید به یادم آورد

گل بنفشه

چند گلبرگ داشت...

 

×××

زندگی که

روی خوش نشان نداد...

مرگ اما

با لبخندی بر لب

در پیاده رو قدم می زند...


 
 
لبخند بزن ... دنیا در انتظار شکستن توست...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

از آرشیو (دی ماه 83)

 

1)

پیرمرد می رقصد...کت ژنده ای به تن...شال سبزی بر گردن...پیرمردی دیگر ساز می زند و دیگری دهل... یاد جشن های عروسی در فیلم های قد یمی می افتم...می خندم...پیرمرد می خند د و می رقصد...د ر دل اما همگی می گرییم...

2)

پیرمرد ، روی سکوی جلوی یک مغازه که همیشه کرکره اش پایین است نشسته...هر روز...پیر تر از دیروز...چهره اش آنقدر مهربان است..که حس می کنم پدربزرگ من است...چند قاشق، قوری استیل، در قابلمه، کنار دستش برای فروش گذاشته...هر روز در مسیر دانشگاه ، تیرگی روز را کد ر تر می کند... گریه ام می گیرد..وقتی اسکناس را از دستم می گیرد..حاضرم بمیرم و نگاهش نکنم...

3)

پیرمرد ، در عقب نشینی یک پارکینگ، پناه گرفته..معصوم و مظلوم...آنقدرها نباید سنش بالا باشد..اما پیر مرد است...وقتی با او چشم در چشم شدم...کوهی از شرم بر سرم فرو ریخت...

4)

صبح زود کلاس های یکشنبه...ماه روزه...برعکس هر روز، روزه ام... بر می گردم به سمت پیرمرد قوری فروش نگاه می کنم...که از همان صبح زود ، آنجا نشسته...شاید شبها هم همانجا می خوابد... پیرمرد دیگری می خواهد از او قاشق بخرد...اما نمی خرد.. شاید برایش گران بوده...نظرم جلب می شود به پلاستیکی که د ر د ستش است.. یک نایلون فریزر ...محتویاتش...چند قاشق برنج که کمی پوست تخم مرغ قاطی اش است...انگار از زباله ها برداشته شده...جلوی من راه می رود...از کنار خیابان یک تکه بربری بیات بر می دارد و به گنجینه اش اضافه می کند... به یک ساندویچ فروشی زل میزند...باز راه می افتد...آن وقت صبح فقط د که روزنامه فروشی جلوی دانشگاه باز است...یک بیسکوییت کرم دار...می د وم به دنبالش..می زنم روی شانه اش...آقا!!!...نمی خواهم در چشمانش نگاه کنم...چه یکشنبه سیاهی...

5)

پیر مرد یک پایش لنگ است...د م د ر ورودی خواهران نشسته... این دیگر چیزی نمی فروشد....باقی غرورش را خرج زند گی اش کرده... خواهران !!! کمک کنید... در دلم می گویم: کدام خواهر؟؟؟ کدام  برادر؟؟؟ ما آد میان بی خویش و بی خویشاوند یم...

6)

پیر مرد،  گل می فروشد... گل تازه.. مریم و  رز...

7)

پیرمرد، نی می زند..آنقدر زیبا که بار اولی که شنیدم فکر کردم  صدای    راد یوست...ای ایران  ای مرز پر گوهر....

8)

پیرمرد پس از سالها کار، بازنشستگی... باز کار می کند...در سلول یک نفره ای که آد م را یاد قفس های قصه ها می اندارد..تنگ...سلولی به نام باجه بلیط فروشی.. یک بخاری برقی... پالتو و شال و کلاه... آرتروز...واریس... پوکی استخوان... اجاره خونه... پول آب و برق...

......

مرز پر گوهر...چه بر سر مردانت آوردی؟؟؟؟ اینک این مردان روزگاران پرگوهرت....پیرمردان بی خانه و بی سرزمینند...تو را هم از آنان دریغ کرده اند... تنها همان مانده هنوز که با شنید ن نامت... باز خوش باورانه در دل می گویند: جان من فدای خاک پاک میهنم....

اما تو چه داری که فدایشان کنی؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

 


 
 
سال بد...سال باد... سال اشک و خووون...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

بوسه ای رو به هیچ

لبخندی بر دیوار

اندوهی برای تمامی فصول

اینروزها

روزمرگی هم

دچار نا امیدی ست...


 
 
از زندگی...از اینهمه تکراااار خسته ام....
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
 

 

*

خسته ام از  حقیقت های تلخ...

دروغ بگو

من همان کودکی هستم

که باور می کنم...

 

**

با من از عشق

از زندگی

از طلوع بگو

دل تک قطبی ام سال هاست

در غروب جا مانده

***

میخواهم سکوت کنم

نباشم

نبینم

میخواهم دلم را تنها

به صدایی که می گوید: "مامان..مامی..مامان"

خوش کنم...

می خواهم نگاهم را از اینهمه سیاهی بردارم

می خواهم موهایم

میان دست هایش

کشیده شود

و باور کنم

زندگی هنوز  ادامه دارد

می خواهم

گاهی اما...

اندکی

نیست باشم...

پشت دیواری که پنهان شده ام

بمانم

نبیندم

هیچ نگویم و

بمیرم

...

تنها اما

صدای ملتمسانه اوست که

برمی گرداندم به بازی

 

ماااا ماااااا ن ن ن ن

 

 


 
 
دلم عجیب گرفته ست...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۸/۱٩
 

 

+

لبی خندان و

دلی غمگین...

نیازی به عکس یادگاری نیست...

مرا تا همیشه اینگونه به یاد آر!!!

 

++

چشمانم را ببندید...

گوش هایم

دست هایم را...

برای گریز از این هوای مسموم

من و پاهایم

حرف هم را خوب می فهمیم!!!

 

+++

برف ببارد یا

باران!!!

برای باور زمستان؛

همین جای نبودنت کافی ست...


++++

گاهی

آغوش سیم های برق؛

کابوس بادبادک ها نیست...

توهمی ست از

خوشبختی...

 

+++++

باران یکریز می بارد و من...

به نقش هایی فکر می کنم

که اینروزها

بی بهانه از دلها پاک می شوند...

 


 


 
 
من عادت آرام دقیقه شماری مغمومم..."پ.شاپور"
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/٧/۱٦
 

 

×

ما

رسیدیم

اما

به بن بست!!

 

××

مقصر کیست؟

 نوک مدادی که

هی می شکند

یا دل شکسته ای که

نمی خواهد نامت را به یاد آورد...

هر چه هست..

اینروزها

دستم به نوشتن نمی رود...

 

×××

نه برگ و باد

نه گل و تگرگ

...

نقل رستم و سهراب بود

قصه ی ما...

 

 


 
 
جا مانده است...چیزی...جایی...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
 

 

×

چشمانم را می بندم و

باد را در آغوش می گیرم...

اینروزها...آبستن طوفانم...

××

من

نیستم...

اینکه می بینی..

تنها

یک عکس یادگاری ست...


 
 
به یادت برنمی گردم حتی...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/٥/۱۸
 

 

×

 چه بی هوده
در نبودنت قافیه می بافم...
وقتی
چشمانت را با ردیف "برنمی گردم"
سروده اند...

 

××

کَر شده اند چشم هایم انگار...

بیهوده صدای نگاهت را بلند نکن که:

"برنمی گردم".

 


 
 
از خاطرات خفته...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/٤/۳۱
 

 

 

 

×

اینروزها

پروانه شدن هم

دردم را دوا نمی کند

بگذار در پیله ام بمیرم...

 

××

خیال بیهوده ایست

چشم های تو هم قافیه پاییزند

دل من اما

چشم براه روییدن...

 

×××

گوسپندان این گله

چوپان را هم دریده اند...

در خانه بمانید

گرگ ها!!


 
 
همیشه امیدی هست . . .
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۳/۱٩
 

 

 تمامِ جنگل را

برای سوزاندنِ "آزادی"

بُریده اند...

می خواهم درخت بکارم ! ! ! 

 


 
 
قلبم ساعتی ست که عقربک ندارد!!!
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۳/٥
 



*

سکوت می کنم

رو به آینه...

تصویرم

فریاد می کشد...


**

بالاخره

آدم شدم

اما نمی دانم

چرا شانه هایم

هنوز تیر می کشند..

 چیزی را از قلم نینداخته ای...خدا !؟!!


 
 
بیست و نهم اردی بهشت...رسیدن...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 


*

سالها گذشت اما

دلم جایی

میان آنهمه دلخوشی

جا مانده...


**

امروز

سالروز رسیدنی ست

که اینروزها

به بودن نمی رسد...


***

سرم به نبودنت گرم است و

لبهایم...

هنوز  در انتظار آن

بوسه ی زمستانی..


**

**

دلم تُنگی خالی ست

نگاهت را به من بسپار...


***

**

سالها گذشت اما

دلم هنوز

اسیرِ

نگاهِ سنگیِ توست...










 
 
تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/٢/٥
 



.

دلم هوای دم کرده ی دمِ غروب است...

با من از خنکای سحرگاه نگو

دلشوره می گیرم...


..

نقطه چهارم بودم

اما رسم نقطه چین نگاهت

بر سه نقطه بود

باز دیر رسیدم سر خط...


...

آغاز ندارد این سردرگمی...

سرِ این کلاف را

به بند کفش هایت گره زدم...


 
 
هفت سین ناتمام من...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
 

 

سکوت و

سردی نگاهت

...

ساعتی که خواب ماند و

سالی که تحویل نشد...

نه!!

بهاری که بی من خواسته بودی...نیامد...

 

 


 
 
مثل باد سرد وحشی...غم لعنتی به من زد...
نویسنده : samira - روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
 



*

به آتش می کشم دلم را

زیر قدم هایت

بگذر از من ...


**

به شکوفه نشسته بود نگاهم

 دلسردی تو

 ریشه ام را  خشکاند...


***

برای هیچ تُنگی

ماهی سیاه نمی خرند...

تنها نگاه تو بود

که چشمان مرا می خواند...








 
 
چه شبهایی با رویای تو خوابیدم...نفهمیدی...
نویسنده : samira - روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
 

 

قرارِ ما کنار همان پُلِ شکسته

گاهی

همین تنهایی و

همین با خاطراتت بودن

بهتر از

کنارت بودن است...

.

.

.

من

نمی خواهم برگردم!!

 


 
 
هنوز هم زنده ام...زنده...
نویسنده : samira - روز ۱۳۸٩/۱٢/٢
 

 

*

سَر که می چرخانم رفته ای دیگر...

اینروزها

دنیا هم مرا پشتِ سر گذاشته است...


**

هرچه کوک می کنم این دلِ وقت نشناس را

به لحظه دیدار نمی رسم

خواب مانده ام و انگار

ندیده ام می گیرند

این ثانیه های پُرشتاب!!


***

حالا که از دستم می روی

تمام خاطراتت را ببر

نگاهت را

لبخند و بوسه هایت

بگذار فقیر بمانم

بمیرم

با یادِ بوسه ای که اتفاق نیفتاد...


**

**

می خندی اما

در دلت می دانم این شبها

عزای عشقی را گرفته ای که زنده به گورش کردیم...


**

***


هوای رفتن دارم

در این غروب بارانی

چتر نگاهت را کجا برده ای؟!


 
 
پرنده با پرِ بسته، نمی شه از قفس آزاد...
نویسنده : samira - روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
 



*

در آیینهء اتومبیل می نگرم

-اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند-

خودم را می بینم

دور و دور



**

کنار زباله های خودم نشسته ام

کبریتی در دستم

خواهم سوزاند

"مَن "ی که مَن نیست...

بهتر که نباشد...


***

درآینه می نگرم

تمامی خودم را می گریم و می نگرم

آخرین شعلهء شمع

کشیده ترین شعله می شوم


****

سکوت که می کنم

ستون های تنم فرو می ریزند

سرم را به آینه می کوبم

تو مرا به سوی خود می کشی...

در آغوشت سقوط می کنم

تو مرا در آینه نمی بینی...


 
 
دلگیرم از دست خودم
نویسنده : samira - روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
 


 گفتم نگاهت نمی کنم

 صدایت نمی زنم دیگر

 شاید این دلِ شکسته

این خیالِ آشوب

آرام گیرد...

 نگرفت و باز

بهانه ات را می گیرد...

 



 



 

 


 
 
← صفحه بعد