رد پای روشن باران

دلم رفت و تنم فرسود و عشقم همچنان باقی ست...

کلاغ
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٤/٥/۱٢
 

فریاد می کشم

شاید از خواب بپرم

تنها صدای "قارقار"

از گلویم خارج می شود

پسرکی

سنگی به سمتم پرتاب می کند

من می پرم ...


 
 
 
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۳/٤/۱
 

به بچه بازیگوشی می مانم اینروزها

که بیدار مانده تا صبح و

مشق هایش تمام شده

صبح درس پس دادن اما

دفتر مشقش 

گم شده ...


 
 
قسم به من ... به همین شاعر تمام شده ...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
 

تمام این سال ها
مرا پا به پایت برده بودی ...

نه عاشقانه در پیاده رو...
من

سنگ ریزه ای و

تو

عابری بازیگوش ...

 

 


 
 
خیالت راحت!! هیچ کس اینجا نیست...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
 

 

*

:چشمانم را می بندم و

پروااز می کنم...

:نه!!!

این قصه ها تکراری ست..

داستان سقوطت را بنویس!!!

 

ارتش مورچه ها
در سرم رژه می روند
به بوی شیرینی یاد تو

در باقی مانده های خیالم...

 

*

اینروزها

به قاصدکی می مانم

اسیر سیم های خاردار

نه امید به نسیمی

نه در انتظار جان کندنی ...

وقتی پیغامم را

از یاد برده ام ...

 

*

 

تو

همیشه در انتهای تنهایی ام بودی و

من

سقوط می کردم بر سنگفرش خیالت

تا نبودنم

قصه را آغاز کند:

یکی بود, یکی نبوووود ....


 
 
آلااارم
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٢/۱/٢٦
 

چشمانم را می بندم

اتاق دور سرم می چرخد...
تو روبرویم ایستاده ای

هستی

نیستی

می چرخی ...

مثل سی دی خش افتاده

تصویرت می پرد دائم...

نگاهم می کنی

لبهایت تکان می خورد

صدایت اما نیست

چشمانت خالی می شود از نگاهم

دستانم در هوا  می چرخند

می ایستم

پاهایم محو می شوند

به سویت چرخ می خورم

دور می شوی

لبهایم تکان می خورند

صدایم اما نیست

موهایم - که کوتاه بودند  و حالا بی اندازه بلند-

به دور تنم می پیچد ...

تصویرت می پرد

می چرخم

گمت کردم

فریاد می کشم

صدایی نیست

سکوت...

سکوت...

سکوتى کر کننده...

دست هایت

 پیدا می شود

فقط دست هایت

دست هایم به سویت

دراز و دراز تر ...

نمی رسند اما ...

خدایا

کی صبح می شود؟؟؟؟

 

 

 

 

 


 
 
بهار
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٢/۱/۱۳
 

 

خسته ام
همچون خرسی که دیگر
توان برخاستن از خواب زمستانی اش نیست ...
لطفا صدایم نزن ...


 
 
منِ از آن دنیا برگشته!!!
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
 

مدتی در کُما بودم!!

حالا هنوز هم درجه هوشیاری ام آنقدرها خوب نیست برای نوشتن!!

یعنی نوشتن در اینجا ... در دفترم اما چرا .

قابل توجه دوستانی که گله می کردند عمومی و خصوصی..رک یا با متلک که چرا این وبلاگ بروز نمی شود!!!

در ضمن کمای جسمی نبود ... کمای ذهنی و احساسی!!!

کمپوت لازم نیست.


 
 
 
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 



بی مزه است

شراب تلخ زندگی

بی لبخند های تو !



 
 
سر رفته ام از حوصله این دفتر...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/۱٠/۳
 

*

شتابی نیست...

ساعتم

 با هیچ مداری کوک نمی شود دیگر

گویی دنیا تمام شد و من

دیر به پرواز رسیدم...

 

**

آن سوی بن بست آخرین کوچه

جایی که هیچ کس را نه راهی هست

نه وسوسه ی تماشایی

 درست همانجا

من

دلم را پنهان می کنم...

 

***

اینروزها

خودم را می خوانم

دوباره و

دوباره

وقتی

لب هایت روزه دوستت دارم گرفته اند...


 
 
کجا
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/٧/٢۳
 

*

از اعتمادم پشیمانم

به تو

و هواشناسی!

وقتی امروز

زیر آفتابی که باید می تابید

تنها؛

خیس

و بدون چتر به خانه برگشتم...

 

**

دست هایت با من

چشم هایت

در خیابان

دلت...

این یکی را نمی خواهم بدانم...


 
 
جشنواره بزرگ کتاب خوانی مجازی
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/٧/۱۳
 

جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی توسط کتابخانه عطار نیشابوری در میان وبلاگ نویسان،فعالین فضای مجازی و کلیه کاربران اینترنتی برگزار می گردد. این جشنواره درتاریخ ۱۵/۷/۱۳۹۱ آغاز و در مورخه ۱۵/۹/۱۳۹۱ پایان می پذیرد.از شرکت کنندگان و برگزیدگان و نفرات برتر در طی مراسمی باشکوه تقدیر به عمل خواهد آمد. مکان و زمان مراسم پایانی جشنواره متعاقبا به اطلاع خواد رسید.شرکت در این جشنواره برای کلیه افراد آزاد بوده و هیچگونه شرایط سنی و یا تحصیلی ندارد.

 

http://www.attarlibrary.ir/


 
 
جای خالی تو در دلم...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/٦/۱٤
 

 

جنگلی ست در دلم...

اینروزها اما

درختان بی پرنده اش

قصد کوچ کرده اند...

 

 

 

 

 


 
 
آذربایجان
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/٥/٢۳
 

سرفه کردی خدا؟

 ببخشید گرد و خاک کردیم

خانه تکانی ات

بی هنگام بود...


 
 
دفتری که از بس جای خالی ندارد...خالی به نظر می رسد
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
 

حرف هایی هست در سرم

که

نه زبانم می فهمد

نه

این مداد زبان نفهم...

اینروزها

شباهت بسیاری ست

میان ذهن من و

این بسیار کاغذ سپید...

 

 


 
 
من آن بهاری هستم که دل به پاییز سپرد...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/۳/٦
 

 

اینروزها
تنها فووت می کنم...

شمعی نیمه را
روی کیک سی سالگی...

غبار نشسته
برخاطراتی گم و دور

دلی سوخته
در فراموشی چهره های آشنا...

آتشی اگر مانده
هنوز
زیر خاکستر عشقی رنگ پریده...

اینروزها
نفس کم می آورم...
وقتی پسرم با لبخند
بادکنکی را به دستم می دهد...


 
 
تولدم مرا به خاک سپرد...می سپارد...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/٢/۱۸
 

دوباره نگاه می کنم

پشت سر

مسیری از من

تا سالیان دور و پیدا.

روبرو...من...

تا کجا؟؟

سالیان

ماه ها

روزها

یا

دقیقه ای آنسوتر...

نقطه ی پایان من اما...

کاش بعد از جمله ی

" آرزویم این بود"

 بود

.

 

 

 


 
 
ساعت 9 شب...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

 

به یادت نمی آورم...

تلاش بیهوده ایست

در اعماق این زباله دانی که منم

هیچ خاطره ای جا نمانده است

اینجا

هنوز

گربه های ولگرد

ول می گردند و

هرچه ببینند می بلعند

چشمان من

نگاه تو

و قلبی که دیگر

خالی از احساس است...

 


 
 
اینروزها..فقط سکوت می کنم...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱
 

   از سال ها یی که رفت...

اینروزها فقط سکوت می کنم... مرور می کنم... خانه تکانی نه... بر گردهای نشسته بر دلم دست نمی کشم...سر می گذارم... گوش می کنم... هرچه در گذشته گفته ام ... به درد همین روزها می خورد...دردهایی که مرا می خورند...هنوز همان ها هستند...یا...دردی را کشیده بودم..که حالا می فهممش... گاهی می دانم ماندن ... مردن است...اما... دنیا خاطرات تکراری را دوست تر دارد انگار... خدا دوست تر دارد انگار ما را همیشه در یک لباس ببیند...

*

...

نقطه سر خط

آغاز ،رفتن است...

 

**

بگو: ماهی...

بگو :سبزه

بگو:سیب

...

بهار

جایی

شاید جهنم

سرش گرم است...

هفت سین نمی خواهد

 

***

نی...

تنها سازی که تمام این سال ها

رقصاندمان...

چون رقص کولیان ...

اما نه گرد آتش...

بر آتش...


 
 
ده...بیست...سی...چهل...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
 

 

 

×

گفتند بر تلخی ها چشم ببند و

صبور باش.

روزی بالاخره

آنهمه شادی پنهان صدایت می زنند...

حالا سالهاست

با چشمان بسته می روم

می شمارم

و فریاد می زنم...

"بیاااااااااام م م م" ؟؟؟؟؟؟

 

××

هر چه بر دلم

نقش بهار می کشم...

بیدار نمی شود...

 

یک نفر

باید بیاید به یادم آورد

گل بنفشه

چند گلبرگ داشت...

 

×××

زندگی که

روی خوش نشان نداد...

مرگ اما

با لبخندی بر لب

در پیاده رو قدم می زند...


 
 
لبخند بزن ... دنیا در انتظار شکستن توست...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

از آرشیو (دی ماه 83)

 

1)

پیرمرد می رقصد...کت ژنده ای به تن...شال سبزی بر گردن...پیرمردی دیگر ساز می زند و دیگری دهل... یاد جشن های عروسی در فیلم های قد یمی می افتم...می خندم...پیرمرد می خند د و می رقصد...د ر دل اما همگی می گرییم...

2)

پیرمرد ، روی سکوی جلوی یک مغازه که همیشه کرکره اش پایین است نشسته...هر روز...پیر تر از دیروز...چهره اش آنقدر مهربان است..که حس می کنم پدربزرگ من است...چند قاشق، قوری استیل، در قابلمه، کنار دستش برای فروش گذاشته...هر روز در مسیر دانشگاه ، تیرگی روز را کد ر تر می کند... گریه ام می گیرد..وقتی اسکناس را از دستم می گیرد..حاضرم بمیرم و نگاهش نکنم...

3)

پیرمرد ، در عقب نشینی یک پارکینگ، پناه گرفته..معصوم و مظلوم...آنقدرها نباید سنش بالا باشد..اما پیر مرد است...وقتی با او چشم در چشم شدم...کوهی از شرم بر سرم فرو ریخت...

4)

صبح زود کلاس های یکشنبه...ماه روزه...برعکس هر روز، روزه ام... بر می گردم به سمت پیرمرد قوری فروش نگاه می کنم...که از همان صبح زود ، آنجا نشسته...شاید شبها هم همانجا می خوابد... پیرمرد دیگری می خواهد از او قاشق بخرد...اما نمی خرد.. شاید برایش گران بوده...نظرم جلب می شود به پلاستیکی که د ر د ستش است.. یک نایلون فریزر ...محتویاتش...چند قاشق برنج که کمی پوست تخم مرغ قاطی اش است...انگار از زباله ها برداشته شده...جلوی من راه می رود...از کنار خیابان یک تکه بربری بیات بر می دارد و به گنجینه اش اضافه می کند... به یک ساندویچ فروشی زل میزند...باز راه می افتد...آن وقت صبح فقط د که روزنامه فروشی جلوی دانشگاه باز است...یک بیسکوییت کرم دار...می د وم به دنبالش..می زنم روی شانه اش...آقا!!!...نمی خواهم در چشمانش نگاه کنم...چه یکشنبه سیاهی...

5)

پیر مرد یک پایش لنگ است...د م د ر ورودی خواهران نشسته... این دیگر چیزی نمی فروشد....باقی غرورش را خرج زند گی اش کرده... خواهران !!! کمک کنید... در دلم می گویم: کدام خواهر؟؟؟ کدام  برادر؟؟؟ ما آد میان بی خویش و بی خویشاوند یم...

6)

پیر مرد،  گل می فروشد... گل تازه.. مریم و  رز...

7)

پیرمرد، نی می زند..آنقدر زیبا که بار اولی که شنیدم فکر کردم  صدای    راد یوست...ای ایران  ای مرز پر گوهر....

8)

پیرمرد پس از سالها کار، بازنشستگی... باز کار می کند...در سلول یک نفره ای که آد م را یاد قفس های قصه ها می اندارد..تنگ...سلولی به نام باجه بلیط فروشی.. یک بخاری برقی... پالتو و شال و کلاه... آرتروز...واریس... پوکی استخوان... اجاره خونه... پول آب و برق...

......

مرز پر گوهر...چه بر سر مردانت آوردی؟؟؟؟ اینک این مردان روزگاران پرگوهرت....پیرمردان بی خانه و بی سرزمینند...تو را هم از آنان دریغ کرده اند... تنها همان مانده هنوز که با شنید ن نامت... باز خوش باورانه در دل می گویند: جان من فدای خاک پاک میهنم....

اما تو چه داری که فدایشان کنی؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

 


 
 
سال بد...سال باد... سال اشک و خووون...
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

بوسه ای رو به هیچ

لبخندی بر دیوار

اندوهی برای تمامی فصول

اینروزها

روزمرگی هم

دچار نا امیدی ست...


 
 
از زندگی...از اینهمه تکراااار خسته ام....
نویسنده : samira - روز ۱۳٩٠/۱٠/۱
 

 

*

خسته ام از  حقیقت های تلخ...

دروغ بگو

من همان کودکی هستم

که باور می کنم...

 

**

با من از عشق

از زندگی

از طلوع بگو

دل تک قطبی ام سال هاست

در غروب جا مانده

***

میخواهم سکوت کنم

نباشم

نبینم

میخواهم دلم را تنها

به صدایی که می گوید: "مامان..مامی..مامان"

خوش کنم...

می خواهم نگاهم را از اینهمه سیاهی بردارم

می خواهم موهایم

میان دست هایش

کشیده شود

و باور کنم

زندگی هنوز  ادامه دارد

می خواهم

گاهی اما...

اندکی

نیست باشم...

پشت دیواری که پنهان شده ام

بمانم

نبیندم

هیچ نگویم و

بمیرم

...

تنها اما

صدای ملتمسانه اوست که

برمی گرداندم به بازی

 

ماااا ماااااا ن ن ن ن

 

 


 
 
← صفحه بعد