نویسنده :
samira - ساعت ۱٢:٤٥ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
بوسه ای رو به هیچ
لبخندی بر دیوار
اندوهی برای تمامی فصول
اینروزها
روزمرگی هم
دچار نا امیدی ست...
نویسنده :
samira - ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱

*
خسته ام از حقیقت های تلخ...
دروغ بگو
من همان کودکی هستم
که باور می کنم...
**
با من از عشق
از زندگی
از طلوع بگو
دل تک قطبی ام سال هاست
در غروب جا مانده
***
میخواهم سکوت کنم
نباشم
نبینم
میخواهم دلم را تنها
به صدایی که می گوید: "مامان..مامی..مامان"
خوش کنم...
می خواهم نگاهم را از اینهمه سیاهی بردارم
می خواهم موهایم
میان دست هایش
کشیده شود
و باور کنم
زندگی هنوز ادامه دارد
می خواهم
گاهی اما...
اندکی
نیست باشم...
پشت دیواری که پنهان شده ام
بمانم
نبیندم
هیچ نگویم و
بمیرم
...
تنها اما
صدای ملتمسانه اوست که
برمی گرداندم به بازی
ماااا ماااااا ن ن ن ن
نویسنده :
samira - ساعت ۳:٤٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٩

+
لبی خندان و
دلی غمگین...
نیازی به عکس یادگاری نیست...
مرا تا همیشه اینگونه به یاد آر!!!
++
چشمانم را ببندید...
گوش هایم
دست هایم را...
برای گریز از این هوای مسموم
من و پاهایم
حرف هم را خوب می فهمیم!!!
+++
برف ببارد یا
باران!!!
برای باور زمستان؛
همین جای نبودنت کافی ست...
++++
گاهی
آغوش سیم های برق؛
کابوس بادبادک ها نیست...
توهمی ست از
خوشبختی...
+++++
باران یکریز می بارد و من...
به نقش هایی فکر می کنم
که اینروزها
بی بهانه از دلها پاک می شوند...
نویسنده :
samira - ساعت ۱:۳٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦

×
ما
رسیدیم
اما
به بن بست!!
××
مقصر کیست؟
نوک مدادی که
هی می شکند
یا دل شکسته ای که
نمی خواهد نامت را به یاد آورد...
هر چه هست..
اینروزها
دستم به نوشتن نمی رود...
×××
نه برگ و باد
نه گل و تگرگ
...
نقل رستم و سهراب بود
قصه ی ما...
نویسنده :
samira - ساعت ۱٢:٤٩ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠

×
چشمانم را می بندم و
باد را در آغوش می گیرم...
اینروزها...آبستن طوفانم...
××
من
نیستم...
اینکه می بینی..
تنها
یک عکس یادگاری ست...
نویسنده :
samira - ساعت ۱٠:٥٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸

×
چه بی هوده
در نبودنت قافیه می بافم...
وقتی
چشمانت را با ردیف "برنمی گردم"
سروده اند...
××
کَر شده اند چشم هایم انگار...
بیهوده صدای نگاهت را بلند نکن که:
"برنمی گردم".
نویسنده :
samira - ساعت ٦:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۳۱

×
اینروزها
پروانه شدن هم
دردم را دوا نمی کند
بگذار در پیله ام بمیرم...
××
خیال بیهوده ایست
چشم های تو هم قافیه پاییزند
دل من اما
چشم براه روییدن...
×××
گوسپندان این گله
چوپان را هم دریده اند...
در خانه بمانید
گرگ ها!!
نویسنده :
samira - ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩

تمامِ جنگل را
برای سوزاندنِ "آزادی"
بُریده اند...
می خواهم درخت بکارم ! ! !
نویسنده :
samira - ساعت ٢:۱٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٥

*
سکوت می کنم
رو به آینه...
تصویرم
فریاد می کشد...
**
بالاخره
آدم شدم
اما نمی دانم
چرا شانه هایم
هنوز تیر می کشند..
چیزی را از قلم نینداخته ای...خدا !؟!!
نویسنده :
samira - ساعت ٦:۱٦ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩

*
سالها گذشت اما
دلم جایی
میان آنهمه دلخوشی
جا مانده...
**
امروز
سالروز رسیدنی ست
که اینروزها
به بودن نمی رسد...
***
سرم به نبودنت گرم است و
لبهایم...
هنوز در انتظار آن
بوسه ی زمستانی..
**
**
دلم تُنگی خالی ست
نگاهت را به من بسپار...
***
**
سالها گذشت اما
دلم هنوز
اسیرِ
نگاهِ سنگیِ توست...
نویسنده :
samira - ساعت ۱٢:٥٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥
.
دلم هوای دم کرده ی دمِ غروب است...
با من از خنکای سحرگاه نگو
دلشوره می گیرم...
..
نقطه چهارم بودم
اما رسم نقطه چین نگاهت
بر سه نقطه بود
باز دیر رسیدم سر خط...
...
آغاز ندارد این سردرگمی...
سرِ این کلاف را
به بند کفش هایت گره زدم...
نویسنده :
samira - ساعت ٥:۳٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤

سکوت و
سردی نگاهت
...
ساعتی که خواب ماند و
سالی که تحویل نشد...
نه!!
بهاری که بی من خواسته بودی...نیامد...
نویسنده :
samira - ساعت ٦:٤۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٤

*
به آتش می کشم دلم را
زیر قدم هایت
بگذر از من ...
**
به شکوفه نشسته بود نگاهم
دلسردی تو
ریشه ام را خشکاند...
***
برای هیچ تُنگی
ماهی سیاه نمی خرند...
تنها نگاه تو بود
که چشمان مرا می خواند...
نویسنده :
samira - ساعت ۱٢:٥٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۱

قرارِ ما کنار همان پُلِ شکسته
گاهی
همین تنهایی و
همین با خاطراتت بودن
بهتر از
کنارت بودن است...
.
.
.
من
نمی خواهم برگردم!!
نویسنده :
samira - ساعت ٥:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢
*
سَر که می چرخانم رفته ای دیگر...
اینروزها
دنیا هم مرا پشتِ سر گذاشته است...
**
هرچه کوک می کنم این دلِ وقت نشناس را
به لحظه دیدار نمی رسم
خواب مانده ام و انگار
ندیده ام می گیرند
این ثانیه های پُرشتاب!!
***
حالا که از دستم می روی
تمام خاطراتت را ببر
نگاهت را
لبخند و بوسه هایت
بگذار فقیر بمانم
بمیرم
با یادِ بوسه ای که اتفاق نیفتاد...
**
**
می خندی اما
در دلت می دانم این شبها
عزای عشقی را گرفته ای که زنده به گورش کردیم...
**
***
هوای رفتن دارم
در این غروب بارانی
چتر نگاهت را کجا برده ای؟!
نویسنده :
samira - ساعت ۱:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
*
در آیینهء اتومبیل می نگرم
-اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیکترند-
خودم را می بینم
دور و دور
**
کنار زباله های خودم نشسته ام
کبریتی در دستم
خواهم سوزاند
"مَن "ی که مَن نیست...
بهتر که نباشد...
***
درآینه می نگرم
تمامی خودم را می گریم و می نگرم
آخرین شعلهء شمع
کشیده ترین شعله می شوم
****
سکوت که می کنم
ستون های تنم فرو می ریزند
سرم را به آینه می کوبم
تو مرا به سوی خود می کشی...
در آغوشت سقوط می کنم
تو مرا در آینه نمی بینی...
نویسنده :
samira - ساعت ٩:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸

گفتم نگاهت نمی کنم
صدایت نمی زنم دیگر
شاید این دلِ شکسته
این خیالِ آشوب
آرام گیرد...
نگرفت و باز
بهانه ات را می گیرد...
نویسنده :
samira - ساعت ۱۱:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳

حالا هِی به این زبان سرخ
نگو :هییییییس!!!
بگذار به باد رَوَد سری که می خواست سبز باشد
**
سرت را بالا بگیر
نگاهت را ندُزد
پرواز بر فراز این همه قفس خجالت ندارد....
***
گیرم زبانم را بِبُرید و
چشمانم را بِبَندید
با شوقی که در دلم پَرپَر می زند چه می کنید؟!؟!
****
اینروزها نامت جرم است
خیالت جنایت است
در دلم اما من
مجرم ترینِ این دقایقِ محبوسم!!
نویسنده :
samira - ساعت ٤:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱

*
خیالم سرد و
دلم ابری ست...
کجاست برق نگاهی که بارانی ام کند؟؟
**
سری زیر برف...
توهم سپیدی ست
خوشبختی
در دنیایی که بی رحمانه سیاه است...
***
نخی از میان انگشتانت گریخت...
بادبادکی بود دلم...
که با همین باد سرد رفت...
****
می خواستی شبم را چراغان کنی
اما
ستاره ای که برایم چیدی...
کرم خورده بود!!
نویسنده :
samira - ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
*
صدای ترانه ای دور می آید...
"وقتی چشمهات هَم میاد
دو ستاره کم میاد..."
و تو خوابی و دلم میگیرد
چه بی ستاره ام امشب!!
**
خیاط خوبی ست خدا
اما
دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!
شاید بی هوا
با نخی پوسیده به سینه ام
کوک زد!!
***
لالایی...آزادی...
ببخش مرا اگر
لالایی خواب برایت نمی خوانم
دنیایی که به آن آمدی؛
اکنون
محتاج مردانی بیدار است...
بخواب اما
لالایی مرا از یاد مبَر...
***************************************************
پ.ن.١
شاید روزی تو اینهمه را بخوانی... شاید آنروز باشم یا نباشم...
اینجا و اکنون و این لحظه آرزو می کنم در آن روز مردی آزاد باشی....
پ.ن.٢
بشنو از من
کودک من
پیش چشم مردفردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیباهست زیبا
پ.ن.٣
ببخشین که خصوصیش کردم. امشب دلم خواست تو دنیای مجازی، برای پسرم یه حرفی به یادگار گذاشته باشم...
نویسنده :
samira - ساعت ٥:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
*
نگاهم خالی ست
خیالم پُر از یاد نگاهی که رفت
کاش دلم را با خود نبُرده باشد!
**
حالا نیستی و
کتابی که من بودم
در دست بی باور باد ورق می خورد...
یک نفر پنجره را باز گذاشته است...
***
یکی بود همیشه منم
یکی نبود
هنوز هم تویی...
کاش دستی آغاز قصه مونُ
از نو می نوشت...
****
سُکوت می کنم
همگان این را خواهند پسندید
نویسنده :
samira - ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
دیشب
خواب می دیدم گُمت کردم
خیلی بیراه نبود، ماه من!
تو ماه هاست که به چشمم نمی آیی...
می آیی، می نشینی ،
کنار تنهایی های من می خوابی و
هر صبح که می روی
حس می کنم سالهاست نبوده ای...
دلم برایت تنگ می شود...
هر صبح که از خانه می روم؛
دلم را کنار در جا می گذارم و
عصرها که برمی گردم
باز تو آنرا نبرده ای...
باز شکسته تر و تنهاتر
میان سینه می گذارمش
در انتطار آمدنت
در انتطار هزاران بار دیگر کوبانده شدن به دیوار غرورت...
دلم هزار هزار تکه هم شود اگر...
نمی دانم چرا
باز به سوی تو پر می کشد...
بشکن باز.. این روزهادلم همین را
به جای "دوستت دارم"
گوشه ی دلش می گذارد و
خوش می شود!!!
← صفحه بعد